چند عکس

20 10 2009

سلام،

خب اینا چندتا عکس هستن که تو مدتی که نبودم گرفتم. تا الان موفق به گرفتن عکس رو در رو نشدم. ولی سعی می کنم حتما از خنده معلم شیمی عکس بگیرم. یه مطلب دیگه این که از فردا می خوام کمربند همتمو محکم کنم برا طلای جهانی. به کمترش راضی نیستم. هر چند جدیدا یکم بی انگیزه شدم. ولی خدا کمکم می کنه حل میشه.

اولین عکس یه عکس پانوراما از کلاس زیست، یعنی چند تا عکس گرفت بهم وصل کردم که کل فضای کلاس رو پوشش بده. البته آخرین عکسش یکم بد شد، اینطوری شد دیگه. به چرت و پرتای معلم(!) زیستمون توجه کنید.

IMAGE_042

دومین عکس معلم زبان، خیلی آدم باحالیه، همه چی درس میده به جز کتاب، خیلی هم خوب درس میده، می خوام بعدا که بیکار شدم با کمکش تافل بگیرم :D . ولی بچه های بی جنبه ما به اینکه کتاب رو درس نمیده معترضن. وووووی…

IMAGE_019

یه عکس مات هم از معلم عربیمون گرفتم که واضح نیست نمیذارم. من همچنان برای گرفتن عکس از رو به رو در حال رایزنی هستم.

راستی، فردا میخوام افتخار بدم برم مدرسه،

خداحافظ تا یه مدتی





برگشتم

18 10 2009

سلام،

بالاخره بعد از 20 روز اینترنتم وصل شد. تو این روزا خیلی اتفاقا افتاد و خیلی فکرا به ذهنم رسید و خیلی چیزا دارم که بنویسم. اما حیف که وقت نیست. الان 3 روزه سرما خوردم، فکر می کردم مدرسه نمیرم از برنامم جلو میافتم ولی خب، با حال بد که نمیشه کتاب خوند. بالاخره یه ساعت پیش عزممو جزم کردمو با خودم گفتم مگه نگفتن ز گهواره تا گور دانش بجوی؟؟؟!! منم الان نسبتا تو گورم، می خوام دانش بجویم، خدا هم پشتمه، اگه بخواد موفق میشم. ولی بد جور گیر کردم تو آنزیما. قراره با ناظمیان (طلای دوره 10 فک کنم) یه جلسه بگیرم برا آنزیما با اینکه حالم از خودم به هم میخوره به خاطر اینکاری که می خوام بکنم. ولی چه کنم، مجبورم، تازه نیک(المپیادی ناکام) بهم گفت اینکار رو بکن. به هر حال هر چی خدا بخواد. موندم بهش زنگ بزنم چی بگم بهش. آخه اصن نه ارتباط باهاش داشتم، نه منو میشناسه، فقط تو کلاس بسیج منو دیده که عمرا یادش باشه.

کلی ههم تو این مدت عکس گرفتم از سر کلاس، ولی منتظر یه سوژه توپم، مثه خنده معلم شیمیمون، یا معلم زیست (معلم که نه، ولی خب اسمش معلمه دیگه) . معلم جبر و احتمال فریدم خیلی خنده ست. مدرسه بهم خوش نمیگذره، ولی سعی می کنم به خودم خوش بگذرونم، با بچه ها شیرین گندمک و تخمه و لواشک و بیسکویت و … می خوریم، با گوشی بازی می کنیم و … . راستی، یه روز خواستم جیم بزنم نزدیک بود لو برم، ولی طبیعیش کردم رفتم تو کلاس.

باز دارم پرت و پلا می گم. به هر حال خیلی خوشحالم که اینترنتم وصل شده، سعی می کنم به جای چرت و پرت مطالب به درد بخور بنویسم و تا جایی که می تونم بنویسم. فریدم که سرش تو درسشه.

برام دعا کنین.





عکس از کلاس تاریخ

28 09 2009

سلام،

هه هه، این عکس رو وقتی معلم تاریخ داشت جدول مفهومی میکشید گرفتم. خیلی خوف بود. یهویی شد، نتونستم به این دوتا بگم برن کنار.

IMAGE_015از معلم زیستم یکی میگیرم. منتظر باشید

یا حق





خسته ام، خوندن سخته ولی شیرینه

24 09 2009

سلام،

از دیروز (چهارشنبه) شروع کردم به خوندن المپیاد از اول اول. واقعا خیلی بهم فشار میاد. حقمه، 1 سال علافی کردم. سه ماه باید سختی بکشم. ولی واقعا مغز آدمی باز میشه وقتی رو خودش فشار میاره. یعنی وقتی من تنبلی میکردم ، رو یه صفحه 15 دقیقه گیر میکردم و سه چهار بار میخوندمش. ولی الان چون عجله دارم سریع می خونم و بهتر از اون موقع می فهمم. در مورد مدرسه هم بگم که بدتر و بدتر از همیشه. کلاسمون انقد کوچیک و گرمه. ولی خدا را شکر جای خوبی نشستم. شنبه هم میخوام برم با مدیرمون صحبت کنم و باهاش قرارداد ببندم که همه کلاسا به جز ریاضی، فیزیک، شیمی، عربی و ادبیات رو نروم و جیم زنم. و بعدشم برم دفتر تازه تاسیس هیئت تو مدرسه. :D . خلاصه که خیلی اراجیف گفتم. در ضمن تو مدرسه ی م و کلاس ما بو و رنگی از خدایی بودن نیست و اکثرا خدا رو درک نکردن. برای خودتون و من دعا کنین از این منجلاب به سلامتی بگذریم. همانطور که تو این 5 سال اخیر گذشتیم.

بدرود

خدا در یادتون





بدون شرح!!!

24 09 2009





مرگ بر بلاگفا

19 09 2009

سلام،
اه اه اه حالمو به هم زد این بلاگفا. 2 روزه که سایتش خرابه با اون امکانات عهد بوقیش. مجبورم اونجا برم، چون وبلاگ abof.blogfa.com که من یکی از مدیرانشم 2 ساله که اونجایه و بلاگفا هم که به هیچ وجه امکان انتقالش به سرویسایه دیگه نیست. مجبوریم همونجا موندگار بشیم.

wh120-10

مرگ بر بلاگفا! مرگ بر بلاگفا! مرگ بر بلاگـ……

آخیش. می خواستم بیام خودمو خالی کنم. اعصابم خورد شده بود.

موفق باشید
به امید هدایت





عیدتون مبارک!

19 09 2009

سلام دوستان،

اومدم که عید سعید فطر رو بهتون تبریک بگم. خیلی خیلی مبارک باشه، ولی حیفش که ماه رمضون تموم شد، از طرفی زندگی اشتباهمون مختل شده بود از طرفی هم به خدا نزدیکتر شدیم. ولی چه کنیم، چه خوش گذشت، چه بد گذشت، چه استفاده کردیم، چه نکردیم تموم شد. رفت تا سال دیگه. یادتون هست که شب قدر از خدا خواستیم کمکمون کنه بیشتر بهش نزدیک بشیم، کمکمون کنه تنبلی و علافی رو بذاریم کنار (البته اینا درخواست های شخصی من بود) ، یادتون هست شب قدر از خدا عذرخواهی کردیم به خاطر بدیامون، نامردیامون و خدا اونقدر بزرگه که فکر می کنم کسایی رو هم که از خدا عذرخواهی نکردن رو هم به خاطر اون شب عزیز بخشید، یادتون هست از خدا فرصت خواستیم که جبران کنیم بدیامونو، شب قدر تموم شد، ماه رمضون تموم شد، خدا هست، من هستم، تو هستی، اماما هستن، همه چی هست. همه چی(خدا) هست و منتظر من و تو کوچیک ذلیل متکبره که بریم به سمتش. ولی نمیریم. تو همین فاصله بین شب 21 و 23 ماه رمضون من خودم به شخصه کلی گناه کردم. کلی خدا رو فراموش کردم.

خدایا بهمون توان بده و بهمون کمک کن که هیچ وقت تو رو از یاد نبریم و همیشه به یاد بزرگیت باشیم و همیشه واقعیت و حقیقت زندگی رو درک کنیم.

خب، عید مبارک باشه.





نویسنده جدید

18 09 2009

من این وبلاگو قبلا در aminsaberi.wordpress.com می نوشتم. بعدش به درخواست دوست عزیزم فرید فتح نیا، قرار گذاشتیم که وبلاگو با هم ادامه بدیم، منتها به خاطر اینکه وبلاگ به اسم من بود از امروز اومدیم به این آدرس. مطالب اون وبلاگ رو هم به اینجا منتقل کردم. خلاصه که از این به بعد من و فرید نویسنده های این وبلاگ هستیم.





میله های مدرسه

17 09 2009

066696

سلام،

اومدم که یادآوری کنم که دوران خوشگذرونی در حال اتمامه و همه باید دوباره بریم رو صندلیای سفت و چوبی مدرسه، پشت میله های مدرسه ، اراجیف به اصطلاح معلم ها رو تحمل کنیم. اومدم بگم که دیگه صبح ها رو باید وقتتونو تو مدرسه تلف کنید، می تونید بخوابید، با موبایل بازی کنین یا به معلم تیکه بپرونین. البته جیم زدن کلاسا کار بسی سخت است و من بدبخت که فقط کلاس فیزیک و شاید ریاضی به دردم میخوره باید بشینم و سروصداهای معلم زیست و تاریخ و … رو گوش بدم. بعدشم که برا امتحاناشون نمی خونم و 15 میشم، کل مدرسه بهم حمله می کنن که چرا 5 نمره کم گرفتی، مگه تو تعهد ندادی، بدبخت معدلت کم میشه، ولی اونا نمیدونن که اصل زندگی چیه و اصل علم چیه… فقط دنبال نمره و معدل و … هستن. خلاصه که مصیبتی بزرگ در پیش داریم. اما من…

من فکرشو کردم. من نمیخوام هر روز 6 ساعت وقت تلف کنم. من نمیخوام مثله گذشته برا المپیاد تنبلی کنم (باورتون نمیشه تا الان تقریبا هیچی نخوندم) برا همین یه برنامه توپ ریختم برا این 3 -4 ماه که نه تنبلی کنم و نه وقت تلف کنم. به این نتیجه رسیدم که من با این کارا وقت خودمو تلف می کنم: 1. رفتن به مدرسه 2. اینترنت 3. گوشی 4. بیرون رفتن با دوستان 5. تلفن صحبت کردن 6.چت کردن با دوستان المپیادی و … خب من برا هر کدوم از اینا برنامه دارم. اولا که در مورد رفتن به مدرسه مجبورم برم. شما جرئت(؟) دارین تو مدرسه ما غیبت غیرموجه کنید. جیم نمیتونیم بزنیم چه برسه به غیبت. پس تنها کاری که میتونم بکنم اینه که در مدرسه خوشگذرونی کنم و بخوابم و تو خونه فقط بخونم. به همین خاطر بردن یه ppc به مدرسه و یه چیز نرم(برا خواب) خیلی میتونه مفید باشه. جیم زدن به کتابخونه هم کار خوبیه. بقیشو لو نمیدم… جاسوسان مدرسه ما همه جا هستن.

حالا بگذریم از این قضایا، به این فکر میکردم که خدای تبارک و تعالی (و مهربون و دوست داشتنی و … هر چی بگم کمه) به ما انقدر آسون گرفته و ما حتی حاضر نیستیم به خاطر خدا و بزرگیاشو رسیدن به لذایذ دائمی و دوری از عذاب های دائمی به دستورات آسون و خیلی خوب خدا عمل کنیم. مگه خدا چی ازمون خواسته؟ اصلا اگه ما کل عمرمونو عبادت کنیم، میشه اندازه بزرگی و لطف خدا به ما؟ چه برسه به مایی که کل عمرمون عصیان خدا رو می کنیم. اصلا عبادت کل عمر ما برا تشکر این که گوش داریم و میتونیم اصوات رو درک کنیم کافیه؟ اونوقت مایه نامرد هی نافرمانی خدا رو می کنیم. به خدا نامردی می کنیم. به ائمه و پیامبر نامردی می کنیم. مثلا همین غیبت… چقد پشت سر معلما و دوستامون صحبت کردیم؟ مگه خدا به ما دستور نداده که غیبت نکنیم. قبول، غیبت کردن لذت داره (خصوصا برا معلما) اما آیا شما حاضرین به خاطر یه لذت زودگذر از دستور خدا سرپیچی کنید و متعاقبا لذت های unlimited رو از دست بدین و به سرنوشت ” ووجوه يوميذ باسره” در روز قیامت دچار بشین؟ برین سوره قیامتو بخونین. آقای علوی برا ما تفسیر کرد خیلی جالب بود. من بدبخت خاک بر سر انقد غیبت معلم جغرافی رو کردم. حالا مجبورم برم ازش عذرخواهی کنم.

بگذریم. ولی بالاخره یه روز تصمیم بگیرین برین سمت خدا تا جوونین و سرحال. ما اومدیم به این دنیا فقط و فقط برا همین ، نه هیچ کار دیگه.





شب 23

13 09 2009

سلام،

امشبم جاتون خالی برا احیا رفتیم حرم به لطف آقای علوی. امروز خیلی بهتر از 21م بود، یا شاید من اینطور احساس می کنم، چون امروز اصلا یه حس دیگه ای داشتم. حس خوبی بود. سخنرانش آقای «سیدآبادی» بود. همه حرفاش به کنار، یه حرفش خیلی منو به فکر فرو برد. گفت که

خدا طاقت دیدن اشک های منو شما رو نداره.

فکرشو بکنید؛ خدا به اون بزرگی و عظمت و خدایی که همه چی هست طاقت دیدن اشک های من ناچیز و هیچ رو نداره. اونوقت ما هی نامردی می کنیم ، هی نافرمانی می کنیم، هی خدا رو می رنجونیم، اونوقت خدا مییاد میگه بخشیدمت، گریه نکن. بعد باز روز از نو روزی از نو، باز دوباره سال دیگه خدا میگه بخشیدمت. البته یه آلارم بدم. این مهربونی های خدا فقط تا مرگ هست باهامون. بعدش خدا اون روی دیگشو بهمون نشون میده. دعا کنین جزء بنده هایی باشین که خدا دوستون داشته باشه و تو دنیا ولتون نکنه و همیشه به یاد خدای به این بزرگی و مهربونی که طاقت اشک های ما رو نداره باشید تا یه وقت خدای ناکرده از فرمان خدا (که همه چی اوست و او همه چی) سرپیچی نکنید. قابل توجه خودم.

به هرحال شبای قدر امسالم تموم شد. امیدوارم این شبا و عهدایی که با خدا بستیم و بزرگی خدا و عذرخواهی و توبه که کردیم یادمون نره و فقط برا خدا زندگی کنیم تو یک سال آینده و مطمئن باشید خدا شما رو به دعاهاتون میرسونه امسال. و بهترین دعا هم گفتم، این بود که

از خدا بخوایم هر چی به صلاحمونه بشه و از خدا بخوایم بهمون کمک کنه خودشو و اولیاشو بیشتر بشناسیم و هدایتمون کنه و بعد از اینکه هدایتمون کرد ، ما رو رها نکنه. کمکمون کنه تا تهش بریم.

بدرود و یا حق

موفق باشید